تبلیغات
Web City Me - داستان-21

به نام خداوند مهرآفرین

به وبلاگ ما خوش آمدید

مشاهده مطالب

http://madrese1234.mihanblog.com/post/42

موضوعات و سایت های برگزیده

داستان-21

ادبیات-داستان های آموزنده


دیروز عصر مقابل کافی شاپی که در آن نشسته بودم خانم مسنی را دیدم که سوار ویلچر بود و زیر باران با سرعت کمی در حال حرکت بود. فکر کردم شاید به کمک احتیاج دارد خودم را به او رساندم و پرسیدم آیا به کمک احتیاج دارد؟ خندید و گفت ” ممنونم ولی از لمس باران حس خوبی به من دست می‌دهد عمداً آرام‌آرام حرکت می‌کنم.”

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر